281.یلدا
امشب بلندترین شب ساله مامانی ... نه اونقدر بلند که تو فکر میکنی :) فقط 1 دقیقه ... ولی از قدیم این شب همه دور هم جمع میشدن و خوش میگذروندن و یه عالمه چیزای خوشمزه میخوردن و بخاطر این یک دقیقه به هم تبریک میگفتن و زمستون خوبی برای هم آرزو میکردن :) زمستونت قشنگ و پربار مامانی :*

ظهر با مامانی اینا رفتیم دماوند و تمام مدتی که اونجا بودیم تو جیغ زدی و رو پای من بودی! این دیگه چه صیغه ایه نمیدونم والا!!! یه بار بابایی رفت طبقه ی بالا و تو رو برد ... بعد که اومدیم آماده شیم بریم باز از پله ها رفتی بالا و خیلی بانمک داد زدی "بی یاااااا" بعد مامانی اومد طرفت نیگاش کردی گفتی " بابا بابا " :* فدات بشم من :* بعد اومدیم خونه ی بابایی اینا و تا بساط شام رو ردیف کردیم دایی افشین اینا هم اومدن و تا همین حالا ها اونجا بودیم و اساسی آتیش سوزوندین تو وآنیتا ... بابایی اینا ورق بازی میکردن تو میرفتی اون وسط و وایمیستادی دست میزدی و هی سمت همه میچرخیدی که یعنی دست بزنین و خودتم شدید قرمیدادی :* فردا هم قراره خاله لیلا و سپهرک بیان پیشمون سعی کنین مهربون باشین تو رو خداااا :)
دایی آرش اینا خونه خریدن و بالاخره تحویل گرفتنش و اثاث کشی دارن ... مبارکه:)


281.یلدا
